این روزها، بهجز آثاری که به اجبار باید بخوانم، دارم چند کتاب را همزمان میخوانم. همزمان خواندن کتابها هم بیشتر به خاطر کمبود وقت است و اینکه فکر میکنم کارهای زیادی است که باید بخوانم و فرصت هم نیست. نوشتن هم هست که بیشترین وقت آدم را میگیرد و اگر نباشد که همین خواندن کتابها هم راه به جایی نمیبرد. اولی رمان «نام من سرخ» پاموک است که چشمه منتشر کرده و پیشنهاد میکنم اگر کسی میخواهد رمان بنویسد این رمان را حتم بخواند که خودش آموزش رماننویسی است. هر فصلش کلی اطلاعات اساسی درباره تاریخ هنر نقاشی و هنرهای دیگر ایران دارد و پاموک اینها را از خود ما هم بهتر شناخته و وارد رمانش کرده است. مثلن درباره سبکهای نقاشی ایران آنقدر اطلاعات در این رمان وجود دارد که وقتی میخوانمش تازه میفهمم چرا یک رماننویس برای نوشتن رمانش باید تحقیق میدانی داشته باشد و صرف استفاده از خاطرات اهمیت چندانی ندارد و این رمان به شما میگوید رمان یعنی دادن اطلاعات. به وقتش درباره این رمان مفصل خواهم نوشت که پاموک چه کار کرده و چرا این رمان نوعی نوشتن را پیشنهاد میدهد که قبل از نویسندهاش در ادبیات جهان، من یکی توی رمانهایی که خواندهام، مثالش را ندیدهام.
کتاب دومی که پیشنهاد میکنم بخوانیدش مجموعهداستانی به اسم «در ماهی میمیریم» است از سعید شریفی که تازه دارم کمکم میخوانمش و نشر افراز آن را منتشر کرده است. یک داستان عجیب و غریب و متفاوت دارد به اسم «کورتیما» که آنقدر متفاوت است که از خواندش عجیب لذت بردم و با خودم گفتم کاش داستانهای بعدی سعید هم مثل همین داستان باشد. صحنههایی دارد که به یاد آدم میماند و از خلاقیت نویسنده در ساختن فضایی منحصربهفرد آدم یکه میخورد. خود داستان «در ماهی میمیریم» هم آنقدر متفاوت است که وقت خواندن یاد هیچ نویسندهای نیفتید به جز نویسندهی همین کتاب که اگر از نزدیک با او آشنا باشید میبینید چهقدر نویسنده این داستانها همانی است که توی ذهنتان تصور میکردهاید. این را گفتم که بگویم خیلی وقتها کتابی را از نویسندهای میخوانم که تا به آن روز فرصت دیدارش را نداشتهام، یک تصوری در ذهنم به خاطر خواندن داستانها از نویسنده شکل میگیرد و بعد که نویسنده داستانها را زیارت میکنم میبینم: عجب! این دیگر کی است؟ واقعن نویسنده این داستانها این حضرت بوده و فکر میکنم چهقدر از داستانهایی که نوشته دور است. ولی سعید شریفی حتا وقتی خاطره تعریف میکند آدم میتواند داستانی از طیف همین داستانهای کتاب توی ذهنش بسازد که سعید آنقدر دستکاریاش کرده که آن خاطره شده داستانی به قول خودش فرامکانی و فرازمانی و نمیدانم این حُسن است یا نه؟ به هر صورت تصوری که از نویسنده توی ذهنم ساخته میشود برای من اهمیت دارد و مثلن با خواندن داستانی از جلالآل احمد یا هدایت تصوری که از نویسنده این داستانها دارم همان دو نویسنده معروف ماست که خدا را شکر اینترنت پر است از عکسهای این دو عزیز و خوب شد یادم افتاد اگر «آشنایی با هدایت» فرزانه را نخواندهاید حتمن بخوانید که من خودم یکی خیلی علاقه دارم یکبار دیگر بخوانمش. شریفی داستاننویس خوبی است، حیف که در ایران سلیقهها فقط یک نوع داستان را تحمیل میکنند که اغلب هم خیلی کتابها در راستای همان سلیقههاست و جای داستاننویسهایی مثل شریفی واقعن در ایران خالی است که امیدوارم شریفی به خاطر مخاطب راه خودش را عوض نکند که مطمئنم رفته رفته همین نوع داستانها هم جای خودشان را باز خواهند کرد. امیدوارم.
کتاب دیگری که تازه شروع کردهام متاسفانه اثر یکی دیگر از نویسندههای فراموش شده مثل شمیم بهار و بهمن فرسی و بهمن شعلهور و هرمز شهدادی و رضا بابا مقدم و... دیگر نشمارم که میترسم برسم به یعقوب یادعلی که چند وقت است بد جوری حضرات فراموشش کردهاند و کسی چیزی از او نمینویسد که آدم بداند کجاست و چه میکند و هنوز قلمش مثل ثابق قویست و مینویسد که دل بسپاریم به زمان انتشار کاری از او یا نه؟ خدا کند که یادعلی را پنجاه سال دیگر نخواهیم دوباره معرفی کنیم که بدجوری هنوز هم حافظهی تاریخی ما ایرانیها ضعیف است. بگذریم. داشتم میگفتم اثر یک نویسنده فراموش شده را دارم میخوانم که این یکی خیلی بد فراموش شده و بین همه فراموش شدهها اصلن بگویم گم شده و من چند سال بود دنبال این کتاب میگشتم و پیدایش نمیکردم که خوشبختانه دیروز خلیل درمنکی عزیز که کپی کتاب را داشت برایم به امانت آورد و همانجا نشستیم چند فصلی از این کار ارزشمند را که حالا میگویم اسمش چیست خواندیم. «گذرگاه بیپایان» نوشتهی ک. تینا که سال 1340 در پانصد نسخه منتشر شده و جزو اولین کارهایی است که شباهت زیادی به رمان نو فرانسه دارد. اثری با نثر شاعرانه که وقتی میخوانیدش آدم تعجب میکند از این که کسی دهه چهل این کار را نوشته است. بس است. تعجب هم دیگر بس است که توی این نوشته کوچک دارم هی از تعجبهام میگویم. همین و بس.


