انفجار بزرگ
ساعت دوازده شبِ 22 خرداد ماه است.مهدی تلفن می کند می گوید
که حامیان میرحسین موسوی در یکی از خیابان های تهران تجمع کرده اند.می
گویم"بیا باهم برویم.می گوید"راه دور است ...به هر کسی که می توانی تلفن
کن بگو بیایند...من هم دارم تلفن می زنم به بچه ها بیایند.آدرس را می گیرم ولباس
می پوشم واز اتاق کوچکم در طبقه ی سوم یک خانه ی مسکونی قدیم ساز خارج می شوم تا
شاید خبری ازشمارش آرا و تجمع حامیان موسوی بگیرم.سوار ماشین می شوم.راننده که من
تنها مسافرش هستم مردی شصت و پنج ساله است.حرف را می کشم به انتخابات و اینکه
شنیده ام در خیابان گاندی تجمع شده است.خبری از تجمع ندارد.از خودش می گوید .شصت و
پنج ساله است.بازنشسته ی اداره ای.موهای جوگندم دارد و قیافه اش به شصت و پنج ساله
ها نمی خورد .حقوقش کفاف دخل و خرجش را نمی دهد.برای همین است که این وقت شب دارد
مسافر کشی می کند.می گوید :من رای نداده ام...ولی از طرف یک آدم بی طرف می توانم
بگویم که موسوی به احتمال نودو نه درصد رئیس جمهور می شود.وقتی می پرسم چرا رای نداده
ای وقتی از موسوی حمایت می کنی ؟می گوید"تا به حال رای نداده ام یک مساله ی شخصی
است ولی موسوی را دوست دارم چون آدم باشخصیتی است...من این چند روز هر جا رفته ام
دیده ام موج سبزها خیابان ها را احاطه کرده اند.می گوید مطمئن باش فردا موسوی رئیس
جمهورمی شود. می گویم "خدا از زبانت بشنود که بیشتر این حرف را به ترکی می گویم.وقتی
می رسیم به میدان ونک که سکوت غریبی در آن حکم فرماست ماشین را نگه می دارد و پیاده
که می شوم می گوید "جوان مواظب خودت باش.در را می بندم و دست تکان می دهم و
می روم توی پیاده رو.نمی دانم چرا از وقتی که از منزل خارج شده ام مدام داستان
(انفجار بزرگ) هوشنگ گلشیری به یادم می افتد.(می گویم ،چرا یکی زنگ نمی زند
بگوید:فضل الله خان ،اولین دندان پسرم،کیومرث ،همین امروز نیش زد؟
می شنوی امینه آغا ؟اینها،همه شان ، فقط بلدند نفوس بد
بزنند؛ناله کنند که:عمه جانم فوت کرده....من می خوانم ،تو که می دانی،روزی دو تا
روزنامه ی رسمی تیراژبالای این ملک را می خوانم،کتاب هم می خوانم .توی این ها که
این حرف ها نیست...صبح،اول وقت ، یکی تلفن کرد ،گفت:
-دو تا جوان قرار گذاشته اند ،سر پنج عصر وسط میدان ونک
برقصند.
من اول زنگ زدم ،به دو سه جا .همین طور شماره می گرفتم و
همین را می گفتم...)
دوستم تلفن می کند که دارم می آیم رسیدم مرکز تجمع بهت تلفن
می کنم.نیم ساعت بعد نیامده. نمی آید و من
هر چه دنبال جمعی می گردم کسی نیست.خیابان گاندی را هم نمی شناسم.از بس از وقتی
آمده ام تهران از این و آن آدرس پرسیده ام خجالت می کشم آدرسی از کسی بپرسم.دوستم
گفت همانجا میدان ونک که رسیدی سمت راست سوار ماشین شوی می رسی خیابان گاندی خودت
می بینی. سوارماشین می شوم.ماشین می رود و من به تابلو ها نگاه می کنم.از خیابان
گاندی خبری نیست.هر چه تلفن دوستم را می گیرم جواب نمی دهد لاشی.دندان درد هم
دارم.لق شده است. همین روزهاست که کنده شود و مدام زبانم جای خالیش را پر کند.خیلی
راه که می رویم گاندی پیدا نیست .گردن می کشم سمت خیابان و به راننده می
گویم"ببخشید من باید خیابان گاندی پیاده می شدم. راننده توی آینه نگاهم می
کند و می گوید"گاندی؟اشتباه سوار شدی ...همانجا که سوار شدی کمی پایین تر
گاندی بود دیگر!می گویم"پس حالا ...که ماشین را می کشد کنار خیابان و می
گوید"آن سمت خیابان باید دوباره سوار ماشین های ونک بشوی.از لاشی خبری
نیست.می گویم لاشی چون اعصابم خراب است.تلفنش را جواب نمی دهد.پیاده که می شوم می
روم آن سر خیابان و چقدردردسر می کشم تا چند تا خیابان پایین تر از یک پیرمرد آدرس
ونک را می پرسم و بلخره سوار ماشینی می شوم که به سمت ونک می رود.ماشین راه می
افتد و من هنوز توی فکر داستان گلشیری هستم
(گفتم:من شصت و پنج سال و سه ماه است که بیدارم ،تو خوابی
نامرد!
بعد هم گوشی را گذاشتم.برای همین زنگ نمی زند.)
رانند که مرد جوانی است می گوید"آقا یک خبر خوش موسوی
بیست و پنج میلیون رای آورده.می گویم"از کجا می دانی؟می گوید"همین حالا
جلوی وزارت کشور مسافر برده بودم آنجا می گفتند.باور نمی کنم.با خودم می گویم هنوز
که شمارش شروع نشده است.راننده می گوید:آقا سیگار داری؟می گویم بله که دارم و یک
نخ سیگار بهش می دهم.راننده می گوید"میر حسین فردا رئیس جمهور ایران است.می
گویم"خدا از زبانت بشنود و ونک پیاده می شوم.در را که می بندم سیگاری از توی
کیفم برمی دارم و آتیش می زنم.آنور خیابان چند تا ماشین ایستاده است. گوشی موبایلم
را از جیبم بیرون می کشم.هر چه شماره مهدی را می گیرم گوشی را جواب نمی دهد لاشی.تصمیم
می گیرم برگردم منزل و از تلوزییون خبر انتخابات را پیگیر شوم.راه می افتم.خیابان
ولیعصر را که پایین می آیم چند تا از هم سن و سال های خودم را می بینم که دارند
درباره کاندیداها صحبت می کنند.پا سست می کنم که ازشان جلو نزنم تا ببینم چه می
گویند.یکی می گوید"من خیلی خوش بین هستم که میر حسین پیروز شود.تا می فهمم
طرف دار میرحسین هستند ازشان جلو می زنم و پا تند می کنم و تا چهاراه ولیعصر می روم
و باز سوار یک ماشین می شوم که این بار تنها نیست و یک مسافر هم صندلی جلو نشسته.این
ها هم دارند از انتخابات حرف می زنند.مسافر به راننده می گوید"جریان آن حاله
ای که دور احمدی نژاد دیده شده بود یادتون هست.راننده می گوید:بله یادم هست و سرش
را تکان می دهد.می گوید"از ما که گذشت شاید موسوی بایید برای شما کاری انجام
دهد ولی خیلی بعید است.قاطی حرفشان می شوم"چطور آقا؟مسافر که مرد جوان خوش
سیمایی است می گوید"آقای راننده چند لحظه پیش خبر بدی دادند.می
گویم"چطور؟می گوید"تا به حال
احمدی نژاد ده میلیون رای آورده ولی ،میر حسین تنها چهار میلیون رای
دارد.دیگر حرف نمی زنم.آن ها موسوی و احمدی نژاد را باهم مقایسه می کنند.سر جیحون
پیاده می شوم و از پل عابر پیاده می روم آنور خیابان و سوار ماشین می شوم.انتهای
جیحون وقتی که پیاده می شوم می روم داخل تنها مغازه ای که هنوز درش به روی مشتری
ها باز است.می روم یک پاکت سیگار بگیرم که تا وارد می شوم قیافه ی رئیس ستاد
انتخابات را توی صفحه ی تلوزییون می بینم.ساعت دو نصف شب است و این بار خودم شاهد نتیجه
ی نصف آرا هستم وبدون اینکه سیگاری بگیرم از مغازه خارج می شوم و تند به منزل می
روم.
(-عمو شنیدی که دو تا جوان خیال دارند سر پنج بعد از ظهر
توی میدان ونک برقصند؟
گفت"که چی؟
گفتم"چیش را نمی دانم .اما مطمئنم که می رقصند.
از خودم دارم در می آورم ،هی هم زنگ زدم.به استاد گفتم:به
شادی عکس گرفتن از آغاز خلقت می خواهند برقصند.
گفت:این یک چیزی ، من هم حتما می آیم.)
تا می رسم منزل لباسهام را از تنم کنده تلوزییون را روشن می
کنم.تلفن زنگ می خورد .گوشی را برمی دارم.یکی از همشهری هاست.خبر را می دهم.ناراخت
می شود.قرار می گذاریم تا صبح به هم خبر بدهیم.
0000
یک ساعت بعد خبر ها تازه شده میر حسین موسوی 31 درصد رای
آورده و احمدی نژاد 65 درصد.تلفن زنگ می خورد.دوستم می گوید"دوباره چهار سال
سریال یوسف پیامبر واخراجی ها!می گویم"دیگر امیدی به پیروزی میر حسین نیست
مگر اینکه معجزه شود.هر دو ناامید خداحافظی می کنیم تا شاید فرجی حاصل شود ومعجزه
ای اتفاق بیافتد.ساعتی بعد یکی دیگر از دوستانم تماس می گیرد"تسلیت آقا!می
گویم"دیدی چی شد؟می گوید"دیگر همه چیز تمام شد...هر جور که تصور کنی
سرخورده شده بودیم بجرسرخوردگی سیاسی.سعی می کنم بهش روحیه بدهم.ولی با کدام روحیه که خودم ندارم.می
گوید"باز روشنفکر ها شکست خوردند.نه این را آنیکی دوستم گفت.این یکی گفت می
رود بخوابد با این که خوابش نمی آید.یاد روز های سبزمان می افتم.می نشینم پشت لپ
تاپ و می نویسم
(ازراننده ی تاکسی من می پرسم:راسته که گفته اند امروز یک
پسر و یک دختر جوان می خواهند بیایند توی میدان ونک برقصند؟
اگر پرسید: چه ساعتی؟
می گوییم:سر پنج عصر.
بعد هم می رویم همان جا ،کنار میدان،روی یک نیمکت می
نشینیم.فقط هم کافی است به یکی دو نفر خبر بدهیم و بعد برویم آن وسط روی یک نیمکت
بنشینیم .خوب ،اگر سر پنج دو تا آمدند که هیچ،اگر نه این دیلاق را تو می دهی زیر
این بغلم و آن یکی را هم زیر این،تو هم بلند می شوی و بعد دو تایی.شنیدی چی
گفتم،امینه آغا؟چرا حرفی نمی زنی؟
14آبان 1372)