کشتمش، جنازه اینجاست. خون شتک زده روی خاک. ملافه پیچ افتاده زمین، اینجا، تکان نمیخورد، صورتش زیر ملافه است. چند دقیقه بعد این جا پر میشود از سرگرد، سرباز، سرهنگ، همه هاج واج. شاید صدای گلوله تا زاغه بعدی رسیده، تا پادگان هم رسیده. همه شنیدهاند حتماً. تقصیر خودت بود. نباید این کار را میکردی. میشنوی؟ نباید این کار را میکردی. گفته بودم من چیزی ببینم توی تاریکی، گفته بودم بهش فرصت نمیدهم. حتی اگر جن باشد. آنوقت بهم خندیدید. گفتید گلوله به جن؟ گفتم حالا خود دانید، من چیزی ببینم میزنم. میشنوی؟ گفته بودم یا نه؟ ماشه را که چکاندم پرت شد. با ترس ولرز آمدم رسیدم بالا سرش، خون از ملافه زده بود بیرون. ملافه چسیبده به تنش، تکان نمیخورد. پوتینهاش از زیر ملافه زده بیرون. اسلحه را انداختم زمین. برگشتم سمت زاغه را نگاه کردم. کسی آن جا ایستاده بود، لابد تو هم دیدیش؟ حالا نیست، کجا رفته؟ کی بود؟ همه جا تاریک تاریک است. ملافه را کنار نزدهام. میترسم صورتش را نگاه کنم. میترسم بدانم زدهام کی را کشتهام. صدای پا میآید. دواندوان. سرم برمیگردد. سربازِ لاغری با اسلحهای در دست نزدیک میشود. میدوید، حالا که ما را دیده آرام میآید سمتمان. نزدیک میشود. هاج و واج نگاهم میکند. با انگشت تو را نشان میدهد. چشمهاش از حدقه درآمده. جنازه را نشان میدهد. دستهاش میلرزد. دهان گشادش باز مانده. زل زده به چشمهام. برمیگردد، فریاد زنان میدود. زمین میخورد، دوباره بلند میشود میدود. میدود توی تاریکی. تاریکی گمش میکند. لابد اولین جایی که میرود، میدود سمت زاغهی بعدی، آنجا لامونی گرفته است، به سرباز زاغه میگوید، ولی سرباز از حرفهاش چیزی دستگیرش نمیشود، چیزی شنیده، صدایی؟ یا اصلاً نشنیده، سرباز که حالش کمی جا آمده همه چیز را میگوید، بعد این به آن، همه ترسان. همه میفهمند. یکییکی پیداشان میشود. همه هاج و واج. دهانها باز. چشمها از حدقه بیرون زده. کسی باور نمیکند. حالا ما دوتا اینجاییم، ما دوتا فقط. دستم را میگذارم روی ملافهی خونی، تکان نمیخورد، برش میدارم. دستم خونی میشود. جای گلوله هنوز روی ملافه پیداست. اندازهی کف دست. ژ3 اندازه کف دست سوراخ میکند، کی گفت؟ وقتی خارج میشود جایی که باز میکند به اندازهایست که گربه ازش رد میشود. کی گفت؟ یادت هست کی گفت؟ گروهبان گفت؟ یا سروان؟ نگفت نباید شلیک کرد؟ چند بار بهت ایست دادم؟ نایستادی احمق. فکر کردی نمیزنم؟ باز هم داشتی میآمدی. دستم را گذاشتم روی ماشه، گفتم ایست. میآمدی. سفیدِ سفید، ماشه را فشار دادم. صدای قرومب، بعد پرت شدی، افتادی زمین، افتادی همینجا. وقتی بالا سرت رسیدم تکان نمیخوردی. دو زانو نشستم روی خاک. باد بوتهی خشکی را کنده بود میآورد. بوته از روی جنازه رد شد آنورتر ایستاد. انگاری باد یکهو قطع شد. نمیتوانم بلند شوم. پاهام انگاری چسبیده به خاک. دستی از توی خاک انگاری پاهام را مشت کرده. سنگین شدهام. آنقدر سنگین شدهام که خودم را نمیتوانم بلند کنم. چند بار سعی کردم، چند بار، نشد. باد دوباره شروع کرد وزیدن، خاک را بلند کرد آورد ریخت توی چشمهام. نشستهام دورتر از زاغه، جنازه را نگاه میکنم، جنازهی زیر ملافهی سفیدِ خونی.
یادت هست؟ هر که از زاغه برگشت گفت شب صدای گریه شنیده؟ گفتند. شنیدم. شبهاست که میشنوم. هر چقدر هم میروم سمت صدا، صدا دور میشود. صدای گریه بود. شبیهِ گریهی نوزاد، نوزادی که انگاری شکم درد گرفته. توی قنداق، زار زار گریه میکرد. آن هم توی بیابانی که سربازها جلوی زاغهها نگهبانی میدهند. هر چه سمت صدا رفتم دور شد. دور و دورتر، آنقدر دور که ترسیدم، داشتم از زاغه دور میشدم، ترسیدم، برگشتم جلوی زاغه. باز هر که از زاغه برگشت گفت صدا شنیده. گفتم من هم شنیدهام. همه زدند زیر خنده. گفتند لابد جن بوده، حالا کو تا یقهات را بگیرد، ترسیدم. نخواستم باورم شود. گفتم من چیزی ببینم میزنم، اسلحه را نشانشان دادم. همه خندیدند. قه قه زدند، گلوله به جن؟ اول صدای گریه نوزاد آمد، بعد تو پیدات شد، یکهو، هر چه ایست دادم نایستادی، زدم. فکر نمیکردم اینقدرها هم نشانه گیریم خوب باشد. نه جیغی نه دادی، صدایی از تو در نیامد، فقط افتادی، افتادی همین جا، یعنی پرت شدی زمین، صدای پا میآید. سرم را برمیگردانم. سرم روی شانهام بند نیست. انگاری میافتد. دو تا سربازند. یکیشان دورتر ایستاده. توی تاریکی ایستاده. میلرزد، آنیکی نزدیک میشود، هاج و واج نگاهم میکند، خشکش زده. میگویم: «من گشتمش سرباز.»
اشاره میکنم به جنازه. میخندم. نباید میخندیدم. جنازه را نگاه میکند. عقبعقب میرود، میافتد زمین، بلند میشود دوتایی میدوند توی تاریکی. میخواهم صداشان کنم. صدا از دهانم بیرون نمیآید، تاریکی هردوشان را میبلعد. دیگر نمیبینمشان. دستم توی هوا مانده، دهانم میخندد. دستم ملافه را چنگ میزند. صورت جسد پیدا میشود. صورت جسد نیست، صورت فرمانده، دستم ملافه را چنگ میزند پرت میکند آنورتر. هاج و واجم. ملافه را انداخته روی سرش آمده مرا ترسانده. من هم ترسیدم، ماشه را چکاندم، بعد قروب، افتادی توی خاک. دستهام برش میگردانند. سرش یکوری میافتد زمین، دهانش خاک را لمس میکند. خون از کنار لبهاش میریزد بیرون، صورتش خاکی میشود. گلوله از پشتش بیرون آمده، کمرش را لت و پار کرده ،گربه از توی سوراخی رد شده ایستاده آنورتر از جسد، نگاه میکند، چشمهام را میبندم. باز میشوند. دهانم میخندد. صدای خندهی بلندی از دهانم بیرون میزند. دستم را میگذارم روی دهانم. دستم خودش را پس میکشد. آنیکی دستم به صورتم سیلی میزند. این از کجا پیداش شد؟ شغال است، شغال، آنورتر ایستاده نگاهم میکند. چشمهاش توی تاریکی میدرخشند، خشکش زده. انگاری همان جا خشکش کرده باشند. وسط بیابان. دورتر از زاغه. یکهو غیبش میزند. کجا میرود، سایهاش توی تاریکی گم میشود. دیگر نمیبینمش. پاهام مرا بلند میکنند. تعادلم را حفظ میکنند. سرم برمیگردد سمت اسلحهای که انداختهام زمین. پاهام میروند سمت اسلحه. کمرم خم میشود. دستهام اسلحه را برمیدارند. صدای ماشین میآید. پاهام برنمیگردند. به زور برشان میگردانم. میلرزند. یک جیپ با یک آمبولانس میآیند سمت زاغه. نزدیک میشوند. نزدیکتر، ترمز میکنند، جیپ چند متر روی خاک سر میخورد، بعد میایستد. نور چراغهاشان چشمهام را میزند. در ماشینها باز میشوند، چند تا سرباز با فرمانده از جیپ، دو تا آدم با لباس سفید از آمبولانس، پیاده میشوند، نزدیک میشوند. همه هاج واج نگاه میکنند. همدیگر را نگاه میکنند، پاهام روی زانو خم میشوند، زانوهام میافتند روی خاک. دستهام اسلحه را میگذارند زیر چانهام. انگشتم میرود سمت ماشه. حالاست که قرومپ. دهانم میخندد. فرمانده نزدیک میشود. با دست اشاره میکند، نه، جلوتر نه! دهانش میجنبد، کمر خم کرده چیزی میگوید. دستش را آرام جلو میآورد، نزدیک، نزدیکتر میشود. آرام، انگشتم میرود ...
یکی جلوی من افتاده زمین. کلهاش متلاشی شده. خون شره کرده روی خاک، فرمانده خوابیده زمین. دستهاش را گذاشته روی سرش. آنورتر همه هاج و واجند. خشکشان زده، فرمانده سرش را بالا میگیرد. تند بلند میشود، میدود روی جنازه خم میشود. اسلحه را پرت میکند آنورتر. با دستهاش میکوبد به سرش. بقیه نزدیک میشوند. فرمانده بیسیماش را در میآورد.
:فوری...یه سرباز توی زاغه ...اسمش رو نمیدونم احمق...
تندتند همهجا شلوغ میشود. جنازهی کنار مرا میگذارند روی پتوی سربازی دو نفری میبرندش توی آمبولانس. همه چیز تندتند اتفاق میافتد. جنازهی فرمانده را که با تیر زدم توی پتو ساندویچ میکنند میبرند توی آمبولانس، در آمبولانس را میبندند. سربازها تند میپرند توی ماشین. هیچ کس به من توجهی نمیکند. ماشینها تندی راه میافتند. میروند توی تاریکی، توی تاریکی گم میشوند. من میمانم اینجا. کنار لکهی قرمزی روی زمین، با چند تکه گوشت لزج، خون، کسی کاری به کارم ندارد. میروم سمت زاغه. یکی ایستاده روبهرو، سمتی را نگاه میکند که ماشینها رفتهاند. چقدر شبیه فرمانده است، انگاری خود خودش، چرا دستهام دیگر نمیلرزند، میایستم اینجا. کنار زاغه، شاید برگردند، شاید برگردند مرا با خودشان ببرند، برمیگردد نگاهم میکند، میدود، میدود توی تاریکی، تاریکی را نگاه میکنم. مردک توی تاریکی گم میشود، سایهای آنورتر پشت بوتهها میجنبد، بعد شغالی از پشت بوتهای میآید بیرون، هاج و واج نگاهم میکند. چشمهاش توی تاریکی میدرخشند، یکهو غیبش میزند. به رد تایرهای ماشین نگاه میکنم. دوباره صدای گریه نوزاد، دوباره همان صدا. صدای گریه نوزاد میآید. میروم سمت صدا، از زاغه دور میشوم، دورتر. از تپهای بالا میکشم، صدا بلندتر میشود، بلندِ بلند. باد سر بوتهها را کج میکند، پایین تپه صدا هق هق میشود، کنار بوتهای خشکیده میایستم. نوزادی قنداق پیچ وسط بیابان رها شده است.






«تغيير مسير باد غدغن است» نوشته احمد درخشان که کتاب اول اين نويسنده است يکي از مجموعه داستان هاي چاپ نشر افراز است که به تازگي روانه بازار کتاب شده. 



دريا خواهر است دومين مجموعه داستان عباس عبدي است؛ همان عباس عبدي که نويسنده است و نه سياستمدار يا مقاله نويسً صرفً سوژه يي که چند وقتي بعد از چاپ اولين مجموعه داستانش- قلعه پرتغالي- به زبان ها افتاد که اين همان عباس عبدي است يا نه،کدام عباس عبدي؟سوژه يي که دستمايه نوشتن يکي از داستان هاي اين مجموعه هم شده است و عباس عبدي نويسنده را واداشته است تا از دل اين سوژه داستاني بنويسد و نشان دهد که چطور وقتي نام ها يا آدم ها با هم اشتباهي گرفته مي شوند کلمات که تشکيل دهنده اين اسامي هستند و سازنده هويت کلامي؛ از موجوديت خشک خودشان فاصله گرفته و فضاي وهمناکي را پديد مي آورند. عباس عبدي متولد سال 1331 است يعني 57 سال دارد و تا به حال دو مجموعه داستان چاپ کرده است که اين دومي همراه شد با نمايشگاه کتاب. او نقدهاي تند و تيز هم مي نويسد وبا کسي در رابطه با ادبيات شوخي ندارد. دغدغه هاي بومي و اقليمي در داستان هايش کاملاً مشهود است؛ نويسنده يي نه زياد پرکار. شايد بشود گفت نويسنده يي که بسيار دير تصميم به چاپ داستان هايش گرفته است يا شايد هم نويسنده يي که با تاخير وارد جو داستان نويسي ايران شده است. اولين مجموعه داستان عباس عبدي با اينکه انتظار مي رفت نظر بسياري از منتقدان و مخاطبان حرفه يي را به خودش جلب کند اين طور نشد، در حاشيه هم نماند و کم کم خودش را بالا کشيد و نشان داد. عباس عبدي در همان مجموعه داستان اولش نيز نشان داد نويسنده قابل اعتنايي است و نمي شود به اين راحتي او را ناديده گرفت. 

