۱. هوشنگ گلشیری: (ساعدی هنوز می نویسد. اوج و حضیض بسیار دارد، چرا که ذاتاً نویسنده است، حرفه ای است و نه متفنن، قدش هم از همهی دیوارها بلندتر است. از میان کارهاش عزاداران بیل، ترس و لرز، واهمه های بینام نشان، یا مثلاً «گدا» یا «خاکستر نشینها» «دوبرادر» معیار داستاننویسی امروزه روز است. هنوز هم زنده است در عالم خلق و ابداع، دستش قوی باد و چشمش بینا تا«مقتل»اش را هم بنویسد و بسیاری دیگر.)
اكبر ساعدي: «مَقتَل» در اواخر دهي چهل نوشته شده است. اول قرار بود كه به صورت نمايشنامه درآيد كه امكانات اجرايي آن محدود بود و نشد. ظاهراً متن كاملي از رمان به چاپخانه سپرده شده است. بهكي، كجا و حالا دست كيست نميدانيم. اين مختصر را كه در ميان دستنويسهاي نويسنده پيدا كردهايم به چاپ ميرسانيم به اميد آنكه كسي خبر از پيدا شدن متن كامل بدهد. قطعهي زير مدخل داستان دراز همراهان و همرزمان حسينبن علي است كه تاريكي شب عاشورا را نقاب چهرهي ترسوي خويش كردند و همگي او را تنها گذاشتند و به دنبال زندگي خود شتافتند و هيچ نام و نشاني از آنها در هيچ دفتري باقي نماند. دراين قصه خواننده سر در پي آنها ميگذارد و ميبيند كه گرچه عدهاي از فراريان خفت زندگي خنثي و ياري بههر جهت را تا لحظهي مرگ تحمل كردند ولي عدهي ديگر وقتي موقعيت بشري خود را دريافتند و هوشيار گشتند و بدين ترتيب دوباره دو جناح تشكيل شد و دوباره عاشوراي دومي به وجود آمد و باز عدهاي ديگر و باز ... بله... باز عاشوراي...
غلامحسین ساعدی
مَقتَل
مبذر پسر اسماعيل مرا وسوسه كرد. ماكه با آن عجله از ياران و همراهان خود جدا شده مناسك و آداب همه ساله را آغاز نكرده و به انجام نرسانده از مكه بيرون آمديم و شب و روز سوار بر دو شتر جوان، شنزارهاي تفته را پشت سر گذاشته، لهلهزنان پيش تاختيم جز رسيدن به كاروان حسين و شركت در جهاد اكبر پسر علي چه نيت ديگري داشتيم؟ بعدها منذر، منذر پسر اسماعيل ادعا كرد كه او منظوري جز تماشا نداشته و اين كه عاقبت كار اباعبداله به كجا خواهد رسيد، چهكسي غالب و چهكسي مغلوب خواهد شد و مردان جانب كدام جبهه را خواهند گرفت، و آيا حق هميشه موفق است، يا بر حق هم ميشود توفيق پيدا كرد. اما دروغ ميگفت. مثل ديگران كه دروغ ميگفتند. بعد از پايان ماجرا و خضاب گرفتن زمين كربلا. مثل طرماحبن حكم كه دروغ گفت، مثل صراء كه دروغ گفت، مثل زبيربنالتين، مثل سلمان پسر جعفر، مثل ابراهيم پسر سلمي، مثل... بشمارم؟ چند صد نفر ديگر را بشمارم؟ مثل عبدالرحمن بنعمر، مثل صالحبنزياد و اصبحي، نه آن اصبحي نوكر كثيف عمربنسعد كه طفل شيرخوارهي حسين را با تبری زهرآلود بر سينه¬ي پدر دوخت. صحبت همه در مكه، عزيمت حسين به طرف كوفه بود. چه شايعات عجيب و غريب كه نميشنيديم، سر هر كوهي و سرهر بازار، و زير هر سايباني و در شبستان هر مسجدي،جماعتي دور هم حلقه ميزدند، اخبار ضد و نقيض و تازه را در همه جا پخش ميكردند. عدهاي را عقيده براين بود كه محال است حسين به چنين سفري تن در دهد. او عاقلتر از اينهاست، او مرد دورانديشي است، تا اطمينان از قدرت خود نداشته باشد، تا اعتماد بر پيروزي خود كسب نكند، راه نميافتد. مگرنه جهانديدهاي چون پسر عقيل را پيش ترك فرستاده و هرچند قاصدي شتابان از جانب او ميرسد و جواب ميستاند و شتابان باز برميگردد. و عدهي ديگر اعتقاد داشتند كه حسين چارهي ديگري ندارد، اگر پايش نگذارد، اعتبار از كف دادهاست. در چنين وضعي بوديم كه خبر شديم، هشتم ذيحجه، حسين با جماعتي از مكه بيرون رفتهاست. آنگاه ترديد و دودلي بر همه مسلط شد و شايعات رنگ ديگري گرفت. جماعتي ميگفتند حسين ناكام و شكست خورده برميگردد، و طايفهاي همهچيز رابه شوخي ميگرفتند، هرزه در ايان عقيده داشتند كه حسين بعد از سالها مقاومت، آخر سر، يزيد را اميرالمؤمنين خطاب خواهد كرد و گردن زير بيعت او خواهد نهاد. طرفداران ترس خورده و مؤمن حسين كه معاويه و پسرش را همهجا و همهوقت سب كرده، قتل و غارت و عياشيهاي بيحدو حساب آنها را بر همگان روشن ساخته، اگرچنين كند، همهچيز بر وي تمام است. اكثريت از عاقبت كار بيمناك بودند، آنها شقاوت اولاد ابوسفيان را خوب ميدانستند، اينرا هم ميدانستند كه حسين عزم جزم كرده، خود را براي ماجراي بزرگي آماده ساخته است. و نتيجهي اين دو برخورد، آيا نابودي طرف ضعيف نخواهد بود؟ تشويش و نگراني ساعت به ساعت زيادتر ميشد. عبدالهبن عمر، آن پيرمرد سياه چهره و مو سفيد، ديوانهوار در كوچهها ميدويد، برسر و روي خود ميكوبيد و ميناليد و ميگفت هرچه به دامن آن بزرگوار آويخته و سرشگ از ديدگان فروريخته، نتوانسته مانع عزيمت آن حضرت شود عبداللهبنعباس گرفتار بهت عظيمي شده بود و روي سكوي خرابهاي نشسته و روزهي صمت گرفته بود و يك سياه حبشي همه جا نقل ميكرد كه خود از ابوعبدالرحمن شنيده كه حسين گفته است عاقبت كار من، عاقبت يحييبنزكرياست، سر او را براي زني زانيه بردند، و سر مرا پيش تخت پسر زانيهاي خواهند انداخت. شايعسازان آرام نبودند و ميگفتند همهي اينها را خود حسين ساخته و پرداخته كه عدهي بيشتري را در دل بسوزاند تا به دنبال وي شوند. و اگر او با چنين عجلهاي سه روز پيش از مراسم واجبه، از مكه بيرون رفته، حسب جاه و مقام است، و عدهاي پيروزي مسلمبن عقيل را دليل ميآورند كه اين چنين حسين را شتاب زده ساخته است، اما حارث نامي كه از يك چشم نابينا بود و عصاي بزرگي به دست داشت، همهجا سينه سپر ميكرد و ميگفت كه از زبان خود حضرت شنيده كه اگر در مكه ميماند، كشته ميشد. چنانكه حسينبن عبدالهبنزبير هم گفته بود كه ، اگر مرا در اينجا بكشند حرمت خانهي خدا كاسته خواهد شد و خيليها شهادت ميدادند كه بيست و چندنفر غريبهي سفيدپوش شمشير بند را ديدهبود كه با صورتهاي بسته، سايه به سايهي حسين ميگشتند و در كمين بودند تا در فرصتي مناسب كارش را بسازند. و مرد پا بريدهاي بنام قيسبنوليد ادعا ميكرد كه خود سه تن از آنان را ديده بود كه در دكهي حلواپزي به نجوا از نقشهي قتل حسين صحبت ميكردهاند. دراين ميان چهكسي حقيقت را ميدانست؟ عبدالبن زبير؟ يا محمد حنفيه؟ و كجا ميشد آن دو را پيدا كرد؟ آنها به ظاهر همهجا بودند و در واقع نبودند. تنها يكبار محمد وصيتنامهي حسين را براي جماعتي خوانده بود، بعداز نماز، بالاي منبري و با صداي بلند. ديگران هم ميخواستند بشنوند. خبردار شوند، محمد ديگر پيدا نبود، آيا به مدينه برگشته بود؟ و راستي چرا پسر زبير، حسين را همراهي نكرده بود؟ همه شتاب داشتند تا مراسم حج تمام شود تا به دنبال حسين راه بيافتند. من و منذر، منذر پسر اسماعيل هم شتاب داشتيم، شتابي كه آخر سر به بيقراري انجاميد و گرفتار چنان خلجان روحي شديم كه دل از زيارت خانهي خدا بركنديم و سوار بر دو شتر جوان، شبانه از مكه بيرون زديم، خواب را بر خود حرام دانستيم، با تمام قدرت پيش ميتاختيم، به فضل خدا، باد گرم و توفان شن در كار نبود تا خستگي جسم بهانهاي براي خستگي روح شود. جز صداي زنگولهي درشتي كه بر گردن شتر منذر بود و تاپ و تاپ پنجههاي خميري مركبها بر شنزارها خواب رفته و زمزمهي جابهجا شدن سايهها در دور دشت، صداي ديگري در كار نبود. نيمههاي شب، گذشته بود كه به مرد لاغر و درازي برخورديم با صورت پوشيده كه تنها دو چشم درشت و زرد رنگش بيرون بود، سوار بر شتري درشت اندام كه لحظهاي رو در روي ما ايستاد و مردمكهايش چون دو فانوس شعله كشيد. بيآنكه سلام ما را بگويد، خيره در ما نگريست و راه خود را در گرفت كه معلوم نبود به كدام بيراههاي خواهد رسید. منذر سرفهاي كرد تا مرا متوجه خود كند. همه نگاه كرديم و بعد پشت سرمان را، و من یاد خفیه هایی افتادم كه ميگفتند پسر معاويه به شهرها، با خلوتترين بيابانها گسيل داشته كه نفس كشيدن بندگان خود را نيز بپايند، آيا آن دراز زرد چشم، آن نابكاران نبود كه از دل ظلمت بيرون جهيد خبري ترتيب دهد و صلهاي بگيرد؟ دمدمههاي صبح به كاروان كوچكي برخورديم كه اقامهي نماز بودند، آنها يكي از همراهانشان را وسط راه از دست داده بودند و تدفين ميت سفرشان را به عقب انداخته بود. عجله داشتند كه به موقع به مراسم حج برسند. سراغ كاروان حسين را گرفتيم، گفتند شب پيش در تنعیم گروهي را ديده بودند كه با باديهنشينان معامله ميكردند، ولي غم از دست رفتهشان حوصلهي جستوجو به آنها نداده بود. در طول راه انگار كه دهان من و منذر را قفل زده بودند هيچ صحبتي بين ما نميرفت، او نميدانست و نميپرسيد كه من در چه فكرم و من نميپرسيدم و نميدانستم كه او در چه خيالاتيست. آفتاب ميآمد، موجهاي گرما را در افق ميديديم كه پيش ميرفتند و روي هم ميغلطيدند و شكر خدا گرفتار عطش آنچناني نبوديم كه فريب بخوريم و یاد آب و خنكي آب بيافتيم. چند منزل ديگر به کاروان بزرگي برخورديم كه همه، راكب و مركوب، لهله و عرقريزان پيش ميتاختند. يكي از آنها كه مرد سوخته و ريش پهني بود، جلو را گرفت و پرسيد: در چنين روزي كه همه راهي خانه خدا هستند، چرا راه خلاف پيش گرفتهايم. منذر از راوي بلاهت گفت که عقب افتادگان كاروان هستيم. آن مرد كه از شدت غضب قبضهي شمشير در مشت ميفشرد، فرياد برآورد كه زيارت خانهي خدا واجب است يا رسيدن به کاروان مردي كه از عبادت واجبهي خداوند روي تافته و مقام دنيوي را بر ثواب اخروي ترجيح داده است؟ من پا در مياني كردم و گفتم: ما را جماعتي از مسلمین فرستادهاند تا حسين را از خيال اين سفر منصرف كنيم و به مكه بازگردانيم. حرف من كار خود را كرد و آن متعصب قشري فرو نشست. آنها راه خود را گرفتند و ما راه خود را. ظهر را در چادر چوپاني گذرانديم و او كاروان حسين را ديده بود، اما نفهميده بود كه كيستند و چه نيتي دارند، خيال كرده بود جماعتي هستند كه به قصد سوداگري راهي ولايات بصرهاند و چه دلخوش بود كه شير فراواني به آنها فروخته است. طعام خورديم و نماز گزارديم و خستگي نه چنان بود كه بتوانيم از ساعتي خواب چشم بپوشيم. بيدار كه شديم مردي را ديديم كه پيرزن مریض و نيمه جاني را از كجاوهي شكسته بستهاي پياده ميكرد و عازم مكه بود. گفت نامش همامبنغالب است و شعر ميگويد و در تمام طول سفر هيچ كارواني را نديده است. همام به سوءظن در ما مينگريست و وقتي فهميد كه ما از محبان حسين هستيم و قصد ياري او را داريم، آهسته گفت كه كاروان آن بزرگوار را در ذات عرق ديده كه شتابان راهي عراق بودهاند. و سفارش كرد كه احتياط كنيم و پيش غريبهها سراغ حسين را نگيريم، چرا كه دوستداران آن مرد غيور به سوءظن در ما خواهند نگريست و اين چندان مهم نيست كه منهيان خارج از شمار پسر معاويه كه همهي بيابانها را پر كردهاند و ميخواهند بفهمند كه اين به جان آمدگان از جان گذشته عازم كدام دياري هستند و چه قصدي در سر دارند...
..........
۱. برگرفته از مقالهی «جوانمرگی در نثر معاصر فارسی»











روزگار دوزخی آقای ایاز 