«به یاد آوردن گذشتهای که
نتواند به حال مبدل شود بیهوده است.»
ترسولرز – کییر کهگور
آرمان پدر فوتبالیست شدن پسر است، همان آرمانی که در جوانی برای خود داشت. پسر از فوتبال نفرت دارد. به طور مسخرهای توپی به سر پدر میخورد و میمیرد. آرمان پدر دست آخر قاتل جان خودش میشود. آرمان پسر چیست؟
«جیرجیرک»ِ«احمد غلامی» اثری ناتمام است. ناتمام نه به معنی اینکه نویسنده به عمد جایی دست از کمالگرایی برمیدارد چون نمیتواند اثری خلق کند که به تمامیت زندگی شخصیت اصلی بپردازد یا تصویری کامل از زندگی ارائه بدهد، که اصولن نوشتن چنین اثری غیرممکن است. شاید این حس ناتمامی که مخاطب، بعد از خوانش داستان، گرفتار آن میشود ناشی ازحذف قسمتهایی از اثر بوده باشد. میگویم شاید، چون نمیدانم چند صفحه از این داستان حذف شده و اگر این حذف تاثیری چنین منفی روی اثر گذاشته باشد، این سوال پیش میآید که چرا نویسنده پذیرفته آن را منتشر کند. پس مجبوریم مبنای قضاوتمان راکتابی بدانیم که منتشر شده و فراموش کنیم که قسمتهایی از آن حذف شده است، چرا که اگر بخواهیم مدام ضعفهای کتاب را با این دلیلکه قسمتهایی از آن حذف شده توجیه کنیم باید منتظر بمانیم تا جیرجیرک به طور کامل منتشر شود.اما چرا «جیرجیرک» این حس «ناتمامی» را تشدید میکند؟ دلایل زیادی میتوان برای آن برشمرد.
جیرجیرک یک خودخوری بلند است. داستان بلندی که، اگر غلامی کمی حوصله میکرد، میتوانست خیلی بهتر از اثری باشد که اکنون پیش رو داریم و سوژهی خوب کار حرام نمیشد.اما در جیرجیرک– مثل اغلب رمانهایی که این روزها منتشر میشود -فقط سوژه هرز نمیرود؛ «محدود کردن مضمون به اعتراضهای اجتماعی»،«پراکندهگویی»،«ضعف در پیرنگ»، «توجه نکردن به زمان حال قصه»، «نبود حوصلهی کافی در گسترش داستان»از ضعفهای دیگر این کار است.برای اینکه منظورمرا بهتر برسانم مجبورم کمی حاشیه بروم. جیرجیرک را که میخوانید در وهلهی اول شک نمیکنید که غلامی نویسنده است، خب، این چیز کمی نیست. به نویسنده اعتماد میکنید و به قولی مینشینید پای قصهاش و یک نفس کتاب را تا آخر میخوانید؛ بماند که این سرعت در خوانش به خاطر حفرههای خالی بسیاری است که نویسنده آنها را پر نکرده است. قصهی غلامی یک راوی اول شخص دارد که شخصیت محوری رمان است. راوی، قصهاش را با تداعی مرگ پدر شروع میکند؛ این تداعی به ما میگوید نویسنده قصد دارد داستانی با تکنیک تداعی معانی بنویسد و از همان شروع استراتژی داستان را مشخص میکند. خب. تا اینجای کار، به جز حفرههای خالی، مشکل چندانی نداریم. راوی قصهاش را تعریف میکند و جلو میرود و ما را با خود همراه میکند، قصهگویی را بلد است. داستان لحن و نثر پاکیزهای دارد و دیالوگها خیلی خوب و بهجا نوشته شده است. مخاطب شخصیتها را - چه راوی، چه پدر و چه مادر - باور میکند. نویسنده تجربهی زیستی خوبی دارد؛ او زندگی را با مرگ پدر و مرگ را با زندگی پدر به سُخره میگیرد. از تکنیکهای خوبی استفاده میکند ونشان میدهد خوب بلد است چهطور با استفاده از تکنیک تداعی معانی داستانش را پیش ببرد و مضمون تولید کند و در کل شک نمیکنید نویسنده نویسنده است... اما کتاب را که تمام میکنید این حس ناتمامی یقهتان را میگیرد و رها نمیکند؛ مدام به فکر حفرههای خالی رمان هستید، انگار خلاصهای از یک رمان خواندهاید، نه رمان کاملی که شما را تحریک کند دوباره بخوانیدش و این همان چیزی است که باعث جوانمرگی جیرجیرک میشود. بگذارید یک یک جلو برویم. اولین چیزی که باعث شده نویسنده احساس کند داستان تمام شده و میتواند عرضه شود، توجه نکردن به زمان حال راوی است. هر چه داستان پیش میرفت منتظر بودم راوی دست از تعریف گذشته بردارد و بگوید: «و حالا که من اینجا نشستهام و اینها را مینویسم.» یا هر تمهید دیگری، ولی تا آخر داستان چنین اتفاقی نمیافتد. همهچیز در گذشته شروع میشود و در گذشته نیز تمام میشود و همین استراتژی باعث میشود داستان گسترش پیدا نکند. حتا جملهای که راوی در آغاز رمان دربارهی مرگ میگوید متعلق به گذشته است، نامهای که فرمانده به او داده است. خود متن پاسخی به این سؤال نمیدهد: چرا همه چیزدر گذشته شروع میشود و در گذشته تمام میشود؟ چرا راوی زمان حال ندارد؟ شخصیت اصلی غلامی در این داستان بلند، برعکس بعضی از داستانهای بلندی که امسال منتشر شده، گذشته پررنگی دارد اما زمان حال ندارد و همین نقیصه باعث شده است که با پایان اثر تضاد و تحول چندانی را در راوی احساس نکنیم. گذشته چه تاثیری بر راوی داستان غلامی داشته است؟مجبوریم به تنها چیزی که برایمان باقی میماند بسنده کنیم: یک خودخوری بلند. انگار تنها چیزی که برای راوی باقی مانده و تنها تاثیر گذشته بر شخصیت او خودخوریمدام است، به همین دلیل است که میگویم: جیرجیرک یک خودخوری بلند است. همین نقیصه جنبههای دیگر جیرجیرک را نیز متزلزل میکند. اگر نویسنده زمان حال راوی را میساخت، مجبور بود اثر خود را گسترش بدهد. آنوقت به احتمال زیاد ایدههای دیگری وارد رمان میشد؛ شاید این ایدهها، ایدهی اولیهی جیرجیرک را تحتالشعاع قرار میداد و آنوقت یا جیرجیرک نوشته نمیشد یاما با اثری متفاوت با این کتاب روبهرو بودیم. غلامی به همین ایدهی اولیه بسنده کرده و به معنی دیگر محافظهکارانه عمل کرده و به همین دلیل، از خلق رمان به خلق یک داستان بلند متوسط نزول کرده است. «پیرنگ» رمان نیز به خاطر عدم توجه نویسنده به زمان حال راوی متزلزل است، اما نمیتوان گفت رمان فاقد پیرنگ است، میتوان گفت نویسنده خطر نکرده و به پیرنگ ساده همین داستان اکتفا کرده است. جیرجیرک داد میزنداگر نویسندهی آن کمی حوصله به خرج میداد وبه تداعی پراکندهی راوی از گذشته انسجامی میبخشید، ما حالا با یک رمان طرف بودیم نه یک داستان بلند. گلشیری در شازده احتجاب از شیوهی روایت سیالذهن استفاده میکند. همانطور که از نام این شیوهی روایت مشخص است، ما با داستانی خطی مواجه نیستیم و روایت ذهنی و سیال است. گلشیری به ذهن بینظم شازدهاحتجاب نظم میدهد و تا جایی این کار را ادامه میدهد که در پایان رمان با کلیتی منسجم روبهرو هستیم و احساس نمیکنیم شازدهاحتجاب اثری ناتمام است و هیچ شک و شبههای برای خواننده باقی نمیماند که باید کلمهای به قصه اضافه یا از آن کم شود. همهی اینها بر ستون زمان حال ایستاده است که رابطهی پیچیدهای با پیرنگ دارد و اگر غلامی به این مهم توجه میکرد شاید به نتیجهی بهتری میرسید.
پاراگراف - ستون هفتگی من در روزنامه فرهیختگان
منتشر شده در روزنامه فرهیختگان چهارشنبه چهرشنبه 26 بهمن
برچسبها: احمد غلامی, هوشنگ گلشیری












روزگار دوزخی آقای ایاز 